تبليغاتX
سیـبـــــــــستان


مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیذی ست، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش

تا به این حد گندم!

ای دوصد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود ...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم! ...


زنده یاد حسین پناهی




+ نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1390 ساعت 16:33  توسط سیب | 


ما رفیقی داشتیم عزیز. کسی که ادعا می کرد دوست گرمابه و گلستان ماست. و ما نیز.

دوستی که برایش خیلی مهم بود همیشه درست رفتار کند. اینکه دیگران او را به حق شناسی و درستی یاد کنند. در نوع خودش رفتارش محترمانه، منطقی و اصولی بود. و در واقع تلاش زیادی می کرد که اینگونه باشد فارغ از اینکه دیگران چقدر آن را درک کنند یا با روش و منش او موافق باشند.

ما البته گاهی معنای رفتارهایش را نمی فهمیدیم ولی به حرمت رفاقت دیرینه می گذاشتیم به حساب خوب بودنش.

مدتی بود که روابط کمرنگ شده بود و از هم بی خبر مانده بودیم. چندی پیش این دوست زنگ زد و ما را به مراسم مهم فارغ التحصیلی خود دعوت کرد. گفت که با خودش فکر کرده نامردی ست اگر ما را خبر نکند چون بالاخره روزی روزگاری نان و نمکی باهم خورده ایم و به سر هم قسمی.

خب علی الظاهر که این رفتار درست از آن انسان درست کاملا انتظار می رفته؛ اما وقتی بدانید تماس ایشان چهارشنبه شبی بوده که مراسم پنجشنبه بعد از ظهر برگزار می شده و البته شهر تحصیل ایشان تا شهر زندگی ما فاصله هفت هشت ساعته داشته آن موقع چه فکری می کنید؟!

به نظر من اینکه انسان به هر روشی کار خودش را برای خودش موجه کند دلیل بر درست بودن آن رفتار نیست.
اینکه او هرشب بتواند به خود یادآوری کند من به فلانی خبر دادم که مراسمی هست هرگز این واقعیت که فلانی در مراسم حاضر نبود را تغییر نمی دهد.

دعوتی که او کرد مرا از نظر او سلب اتهام نامردی بود ولی از نظر من توجیهی بی ارزش است که فقط و فقط خودش را می تواند با آن قانع کند. من علی رغم اینکه آرزو داشتم در آن مراسم حاضر باشم هرگز فرصت نکردم خودم را به آنجا برسانم ولی می دانم که او تا ابد مدعی خواهد بود که من بهت گفتم!

ما رفیقی داشتیم عزیز...




+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1390 ساعت 23:13  توسط سیب | 


الارهاب

انا مسلم ; انا ضده!



+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1390 ساعت 12:45  توسط سیب | 
Dear

Give us a call when you come back to Iran

Reza and I are waiting to see you

Good luck on your trip

and see you soon



+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1390 ساعت 21:36  توسط سیب | 


یک دقیقه طول می کشد که یک فرد خاص را پیدا کنید، 

یک ساعت طول می کشد که او را تحسین کنید، 

یک روز تا دوستش بدارید 

و یک عمر تا فراموشش کنید





+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1390 ساعت 6:9  توسط سیب | 
 

 

 

رضا چند بار بهت زنگ زد خاموش بودی.

می خواست باهات حرف بزنه.

اسمسای منم همش میره روی پندینگ.

روشن کردی یه خبری بده لطفا.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1390 ساعت 0:21  توسط سیب | 
 

 

 

امروز از دوستی قدیمی در شهرستان اسمسی به دستم رسید. شعر کوتاهی بود.

خواندم. تعجب کردم و پرسیدم: این شعر از کجاته؟

گفت: یه اسمس عمومی بود که همینجوری برام رسید دیدم قشنگه برات فرستادم.

براش زدم: این شعر رو من سرودم اسفند ۸۷!

 

اسمس های امروزی همان شعر پشت کامیون های دیروزی هستند...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1390 ساعت 22:53  توسط سیب | 
 

 

 

زندگی با زن شروع می شود و مردن با مرد ...

 

 

 


پ.ن: وقتی خشمت فروکش کرد منتظرت خواهم بود تا به سکوت هم گوش کنیم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1390 ساعت 22:36  توسط سیب | 
 

 

قند. وقتی قند خون بالا بره و دیابتی بشی حتی یه زخم کوچیک میتونه کشنده باشه. یه زخم کوچیک که خوب نمیشه. انقدر خوب نمیشه که عفونت می کنه و آخرش میکشتت.

مثل عاشقی. وقتی دچار بشی رخنه می کنه توی خونت. شاید سعی کنی پرهیز کنی یا حتی انسولینشو تزریق کنی ولی بالاخره یه جات زخم میشه... و دلت عفونت می کنه... و اگر یه تیکه از وجودتو قطع نکنی میمیری...

بیخود نیست که میگن عشق شیرینه!

 


پ.ن: و من انگار که دیگر عاشق نمی شوم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1390 ساعت 16:19  توسط سیب | 
 

 

شانزدهم آذر به انقلاب ختم می شود.
ادامه انقلاب به آزادی می رسد.
اما تا رسیدن به خود تندیس آزادی باید همچنان ادامه داد.
جمهوری اسلامی با آزادی  فاصله دارد.
در حالیکه در ظاهر با هم در یک امتداد هستند اما فاصله مطمئنی باهم دارند.
جمهوری اسلامی با رسیدن به خیابان رودکی تمام می شود اما آزادی همچنان ادامه دارد. انگار که جمهوری اسلامی تمام توانش در همراهی با آزادی تا همان رودکی بوده است.
ملت خیابان کوتاهی است که با رسیدن به خیابان جمهوری اسلامی پایان می پذیرد.
اگر از انقلاب به آزادی و جمهوری اسلامی بخواهید برسید٬ مسیرها در تضاد با یکدیگر هستند.
برای رسیدن به آزادی باید انقلاب را ادامه داد و برای رسیدن به جمهوری اسلامی باید از آزادی و انقلاب فاصله گرفته و انقلاب را رو به پایین رفت.
خیابان ایران هم خیابانی است که فقط عده ای خاص با عقایدی خاصتر در آن جای دارند. پاسداران همان سلطنت آباد سابق است. فقط اسمش عوض شده.
جهت همان جهت و شیب همان شیب است.
خیابان نبرد به پیروزی می رسد. خیابان پیروزی که ابتدای آن میدان شهداست.
و برای رسیدن به فرجام از هنگام باید رفت.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1390 ساعت 22:1  توسط سیب | 
منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره سيب
در میان هر سیب
دانه ها محدود است
در دل هر دانه
سیب ها نامحدود ...
داستانی ست عجیب
دانه باشیم، نه سیب!

پیوندهای روزانه
شیعه آنلاین
انجمن ترنم
آرشیو پیوندهای روزانه
سيب نوشت های پیشین
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آرشيو
آرشیو موضوعی
انابه نامه ها
برای همسرم
ما وقع
مادرم
وقتی ها
دوستان وبلاگي
وسوسه حوا (که سیب را چید)
پــــــيچ (كه هلويي ست)
مرد مقدس من (كه براي تو)
از نفس افتاده (كه نفس ميگيرد)
آفاق (كه درست مينويسد)
آقا محسن (که نیست)
سعید خاله
سجاد (که اولین چت).....مهجاد
ثاقب فرد (که اندیشمند است)
وحید (که تنها و عزيز)
یادداشت های یک دختر ترشیده
ماه مهربون (که کامل خوندمش)
juju (که عاشقش شدم)
محبوبه (كه سربي)
واژه ها نميميرند
ققنوس (كه شبيه نيست)
نازنین (که زوج خوشبخت)
كلبه م (كه آهنگشو عشقه)
سبط (که همان شیخ خودمان)
سایه (که آهنگشو باید)
ساعت